رویی برگردم ایران؟!
ـ بلندشو خودت رو لوس نکن.میگم از رویا چه خبر؟پیدایش نیس.
بابک ـ شما که تشریف برده بودین سرتمرین و داشتین الف ب پ ت ث رو مرور میکردین ایشونم تشریف آوردن اینجا.البته لای کتابم وا نکردیم یعنی اصلا کتاب و دفترش رو نیاورده بود منم مداد و قلم و خودکارم رو در نیاوردم اونم خداحافظی کرد و رفت.
ـ خداحافظی کرد؟!برای چی؟!
بابک ـ اولین قهرمان جا زد!
ـ درست بگو ببینم چی شده؟یعنی چی جا زد
بابک ـ هیچی اومد عذرخواهی کرد وگفت چون تو ایران کسی رو نداره و این جریانم کمی خطرناکه نمی تونه با ما همکاری داشته باشه می ترسید یه دفعه یه طوری بشه که از اینجا اخراجش کنن یعنی طفلکی حقم داره از اینجا بیرونش کنن کجا رو داره بره؟!
ـ اونوقت تو اصلا ناراحت نیستی؟
بابک ـ من برای چی باید ناراحت باشم؟
ـ اخه تو ازش خوشت می اومد!
بابک ـ خب چیکارش کنم؟وقتی می ترسه با من تا آخر خط بیاد چه فایده داره؟اگه منو دوست داشت هرجا می رفتم باهام می اومد.
ـ خب تسلیت میگم.
بابک ـ تبریک بگو خره!من مثل تو که نیستم تا دختره یه دقیقه دیر میکنه غش کنم بیفتم زمین!تازه بهترم شد اگه براش اتفاقی می افتاد من مسئول بودم و وجدانم عذابم میداد دستشم درد نکنه که رک اومد و حرفش رو زد و رفت و مثل بقیه ی ما ایرانی ها کشکی تعارف تیکه پاره نکرد.
ـ همه ش تقصیر منه.اگه تو نمی خواستی دنبال من بیای و به زندگی خودت می رسیدی رویا ولت نمیکرد.
بابک ـ چه ربطی به تو داره؟!اصلا چیز مهمی اتفاق نیفتاده!بنده یه پسر،رویا خانم یه دختر.یه مدت باهم رفت و آمد داشتیم هیچ مسئله ای هم بینمون اتفاق نیفتاده.اخلاق همدیگه م دستمون اومد حالا اون رفت به راه خودش و منم به راه خودم.حالا حساب کن اگه تو ایران بودیم و رویا رو ننه و بابام واسه من در نظر گرفته بودن تموم فک و فامیلا دست به دست هم میدادن به ضرب تخماخم که شده یه ماهه مارو می شوندن پای سفره ی عقد.سرنه ماه باید طبق تقاضای سهامداران محترم اولین بچه رو از کارخونه می دادیم بیرون و تحویل خریدار می دادیم مثل اینا که می رن پول می ریزن به حساب این کارخونه های ماشین سازی باید سرموعد قرارداد یه نوزاد فابریک با قفل مرکزی و کولر و لوازم اضافی تحویل شدن می دادیم حالا آیا تو راه کارخونه تا شهر خراب بشه آیا نشه.بعدش درسه ماهه ی سوم سال بعد باید دومی رو از کمپانی می کشیدیم بیرون بعدش چون درخواست و تقاضا زیاد میشد باید ظرفیت تولید کارخونه رو افزایش می دادیم.حالا حساب کن من یه مهندس دست تنها و این کارخونه عظیم چه خاکی باید تو سرم میکردم!مگه یه نفر آدم میتونه ازعهده ی این تولید انبوه بربیاد؟!حالا گیریم دانش مهندسم بالا باشه.
ـ داری چی میگی؟!
بابک ـ تازه بعد ازاینکه چهار پنج تا توله ی قد و نیم قد دور و ورمون رو می گرفت تازه مهندسه می فهمید که کارخونه رو عوضی اومده و اصلا تو تخصصش نبوده!
ـ واله آدم یه ساعت و نیم با تو حرف میزنه اندازه ی ده دقیقه حرف مفید حالیش نمیشه!
بابک ـ تازه یه خبر دیگه م برات دارم.شما که تشریف نداشتین بابای خدا بیامرزم زنگ زد!تمام وسایل و امکانات بازگشت رو برامون فراهم کردن.
ـ آخه این چه طرز صحبت کردنه بابک؟!آدم به باباش میگه خدابیامرز؟!
بابک ـ پس آدم به باباش چی باید بگه؟باید بگه بابای گوربه گور شدم؟!
ـ نه اصلانباید این صحبت هارو کرد.
بابک ـ یعنی اگه یه روزی بابامون مردهیچی نگیم و اصلا برومون نیاریم؟!بزنیم و برقصیم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده؟!
ـ هیچی بابا!اصلا نمیشه یه کلمه به تو آدم یه چیزی بگه!حالا بگو ببینم چی می گفت؟
بابک ـ هیچی توکه نبودی بابای تون به تون شدم تلفن کرد البته قراره بابای آتیشه به گور گرفته ی توام شب زنگ بزنه.
ـ لال شی بابک!
بابک ـ بابا تکلیف منو روشن کن!یه ساعته میخوام حرف بزنم و بگم چی گفتن تو نمیذاری و هی به پیش گفتار و مقدمه ی اخبار ایراد می گیری!بذار حرفموبزنم دیگه!
ـ خیل خب بگو.
بابک ـ اره ،می گفتم.تو که نبودی مرحوم بابام زنگ زد.بقیه ش یادم رفت!اصلا یادم نیس زنگ زد چی گفت!حواس واسه آدم نمیذاری که!
«یه نگاهی بهش کردم و گفتم»
ـ آخه تو چرا اینطوری از کار در اومدی بابک؟!
بابک ـ کنترل کیفی م خوب نبوده ارمین جون!
ـ جدی دارم میگم.از اون پدر و مادر تو چرا اینطوری در اومدی؟
بابک ـ میخوام واسه بابام خدابیامرزی بخرم.
ـ با این کارات؟!
بابک ـ آخه مگه نمی دونی؟در زمان های قدیم یه پسر ی بود که باباش مرده شور بوده.یه اخلاق بدم داشته.هرمرده ای رو که می شسته دست آخر کفنش رو هم می دزدیده.یه روز وقت مردنش به پسرش میگه پسرجون من کار بدی میکردم که کفن مرده هارو می دزدیدم وقتی من مردم تو یه کاری بکن که همه ی مردم واسه م خدابیامرزی بگن.خلاصه باباهه می میره و پسره میشه مرده شور شهر.این دفعه پسره هر مرده ای رو که می شسته علاوه بر اینکه کفنش رو می دزدیده دست آخر یه چوبم میکرده تو چیزه مردهه بدبخت!
ـ خاک بر سرت کنن بابک با این قصه هات!
بابک ـ گوش کن دیگه!خلاصه بعد از چندوقت یه روز مردم جمع میشن در خونه ش و می آرنش بیرون می گن بابا آخه این چه کاری یه که تو میکنی؟!بابات خدابیامرز حداقل کفن مرده هامونو می دزدید!دیگه چوب تو اونجای مردمون نمیکرد!
تا اینو میگن،پسره میگه من به وصیت بابام عمل کردم و براش خدابیامرزی خریدم حالا تا وقتی شماها صبح به صبح واسه بابام فاتحه نخونین و خدا بیامرزی نگین چوب میکنم تو چیز مرده هاتون!حالا حکایت منه!من دارم یه کاری می کنم که هر کی منو بشناسه بگه خدا بابات رو بیامرزه،انقدر مثل تو فتنه و شر نبود!آخه از تو چه پنهون بابام جوونی هاش خیلی شیطونی کرده.پا که به سن گذاشته توبه کرده و حالا منو نصیحت میکنه!پرونده ش زیر بغل منه ها!خبر دارم یه دختر تو محله شون از دستش در امون نبوده!
ـ حالا می گی تلفن کرده و چی گفته یا نه؟
بابک ـ آهان یادم اومد.زنگ زده میگه «برات تو بازار پارچه فروشا یه مغازه ی زیر پله جور کردم.زودتر بلندشو بیا و بچسب به کار»!اینم شد عاقبت تحصیلات عالیه ی ما!
اصلا نپرسید تو چه مدرکی گرفتی و تخصصت چیه؟
ـ تو هیچی بهش نگفتی؟
بابک ـ چرا بابا!البته چون بابامه نتونستم درست باهاش حرف بزنم.احترامش رو حفظ کردم یعنی بهش گفتم آخه باباجون منه بدبخت چندین سال زحمت کشیدم و درس خوندم و مدرک گرفتم حالا بیام برم تو بازار پارچه فروشا؟!»
ـ خب اون چی گفت؟
بابک ـ ول کن بابا.هرچی که گفت جوابش کاملا قانع کننده بود.
ـ خب چی گفت؟
بابک ـ گفت بشاش تو اون مدرک!
ـ بی تربیت بی ادب!
بابک ـ البته در مورد توام صحبت کردیم یعنی بابام بهم گفت پدر و مادرت چه نقشه ای برات دارن.اتفاقا کار تو از من بهتره یعنی به مدرک و تخصصت نزدیک تره.آخه پدرتو از پدر من روشن تر فکر میکنه.
ـ چه نقشه ای برام کشیدن؟
بابک ـ اولا که بابات رفته برات ارزش تحصیلی گرفته.
ـ جون من راست می گی؟!
بابک ـ راه.ارزش مدرک تو از من خیلی بیشتره!خب نمره های توام از من بیشتر بود.رشته ت هم بهتر بود.
ـ اونوقت که بهت می گفتم درس بخون واسه این وقتا بود!حالا هی برو دنبال کثافتکاری و الواطی!
بابک ـ اشتباه کردم.خوش به حال تو.ارزش تحصیلی تو همونی یه که بعد از جیش می آد!چیه اسمش؟اون گنده هه رو می گم ها!اونی که حتما باید براش سیفون رو بکشی!
ـ خفه شی بابک!دیگه لازم نکرده حرفی بزنی!
بابک ـ بابا شوخی م سرت نمیشه؟!
ـ آخه شوخی های بد می کنی؟حالا بگو ببینم برام چیکار کردن؟
بابک ـ ارزش تحصیلی ت همونه که گفتم براورده شده!اما کارت چیز دیگه س.قراره تا رسیدی از همون فرودگاه ببرنت مستقیم مرده شور خونه.یه کامیونم چوب خشک آماده کردن.قراره واسه بابات خدابیامرزی بخری!
ـ واقعا کی میشه که بریم ایران و من از دست تو راحت بشم.
بابک ـ بدبخت چی فکر کردی؟فکر کردی الان با این مدرکی که گرفتی تا پات رو بذاری تو ایران می شی مدیر کل فلان اداره؟!خونه آخرش که استخدامت کنن و بهت پول بدن هفتاد هشتاد تومنه!پس بهتره بری سر همون کار که بابات واسه ت پیدا کرده.تازه یه پیکان مدل 48 برات خریده،عصرا میتونی بری مسافرکشی.این کار دومت رو وقتی فهمیدن زن گرفتی واسه ت جور کردن!تازه باید دست بابات رو ماچ کنی که نمیذاره شیکم زنت گشنه بمونه!
البته تو میتونی از هنر زنت م استفاده کنی.باید بری دم پارک شهر یه میز و یه چارپایه بذاری و با بهار واستی سرکار.این گره کوری ها که می آن تو پارک؟!یکی چشم نداره ،یکی گوش نداره،یکی پاش فلجه،یکی دستش لمسه!اینارو بهار شفا بده،آخر شب صنار سه شاهی کاسبی کنین و شب به شب سرگشنه زمین نذارین!البته می تونی یه لباس این کولی هارو تن بهار بکنی واسه مردم فال بگیره!درامدش بد نیس!
ـ آدم با تو حرف بزنه شخصیتش میره زیر سوال.
بابک ـ آقای با شخصیت فکر نون باشن که خربزه آبه.حداقل من دست و پا دارم که سر چهار نفر رو کلاه بذارم یه نونی در بیارم!برو فکر خودت باش که عرضه نداری کلاه یه نفرو ور داری!
ـ ناهار چی داریم؟
بابک ـ حناق بیست و ساعته!عادت کن به گشنگی که شوکه نشی!
«جوابش رو ندادم.تو همین موقع زری خانم اومد بیرون و گفت»
ـ بابک باز داری سربه سر آرمین میذاری؟
ـ زری خانم ،از وقتی اومدم همه ش داره چرت و پرت بهم میگه!ببخشین سلام.حواس برای آدم نمیذاره که!
«زری خانم خندید و جواب سلامم رو داد و گفت»
ـ آخه دلمون برات شور میزد.بابک اومده بود دنبالت.وقتی ماشین بهاررو جلوی پارک دیده بود و شماها رو پیدا نکرده بود خیلی ترسیده بود.فکر میکرد براتون اتفاقی افتاده.
بابک ـ ساعت آب گرم زری خانم ،عافیت باشه.
زری خانم ـ سلامت باشی .حالا کجا رفته بودن؟
بابک ـ رفتن بودن دنبال از این تشک های خوش خواب می گشتن با یه تخت.
زری خانم ـ وا!دنبال تشک و تخت برای چی می گشتن؟!
بابک ـ خب واسه اینکه دوتایی روش بخوابن دیگه!
زری خانم ـ ای خدا مرگم بده!تو چه بی حیایی پسر!
ـ واقعا بابک باید با میکروسکوپ تو سخصیت تو دنبال خجالت و شرم و حیا گشت!
بابک ـ بیخودی زحمت نکش و وقتت رو تلف نکن که من استریل استریلم!تو تمام سلولهای من یه دونه از این موجودات ذره بینی که گفتی پیدا نمیشه!
ـ اصلا من دیگه نمیخوام با تو حرف بزنم.
«زری خانم که داشت میخندید به بابک گفت»
ـ اذیتش نکن.برو ماچش کن و از دلش درآر.
بابک ـ من هیچ وقت با پسرخاله م قهر نمیکنم بیا.بیا ماچت کنم آشتی کنیم.بده من اون صورت وامونده ت رو!
«اومد جلو ماچم کرد و گفت»
ـ به به!چه عطر زنونه ی خوش بویی!حداقل از راه رسیدی صورتت رو می شستی که مدرک جرم از بین بره!آدم که یه روز میره دنبال شیطونی تا رسید خونه اول صورتش رو می شوره و بعد قشنگ تو آینه خودشوو لباساشو نگاه میکنه که آثاری بجا نمونده باشه هالو!منو ببین!تا حالا یه نفر نتونسته مچم رو بگیره!
«سه تایی شروع کردیم به خندیدن و رفتیم تو آشپزخونه وناهارمون رو خوردیم و بعدش زری خانم لباساشو عوض کرد و گفت که میره یه سره خونه و برمیگرده.من و بابکم کمی با هم صحبت کردیم و بعدش گرفتیم خوابیدیم.طرفای عصر بود که بیدار شدیم.دوتایی دوش گرفتیم و بابک یه چایی دم کرد و خوردیم که تلفن زنگ زد.خودم جواب دادم.تا گفتم الو؛انگار برق رو وصل کردن به تنم!صدای قشنگ بهار بود.»
بهار ـ سلام.
ـ سلام کجایی؟!
بهار ـ یه عروس با یه چمدون نمیخوای؟
ـ کجایی تو؟!
بهار ـ میخوای یا نمیخوای؟
ـ طوری شده؟
«بابک که تعجب کرده بود اومد کنار من و تند و تند ازم سوال میکرد»
ـ چی شده؟!عمه خانم مرده؟
ـ نه لوس نشو.
بابک ـ دختر عمه هات تصادف کردن؟!
ـ اِه!
بابک ـ فتق شوهر عمه ت عود کرده؟!
ـ بابک !
بهار ـ کیه اونجا؟
ـ بابکه.
بهار ـ چی داره میگه؟
ـ طبق معمول چرت و پرت.
بابک ـ عمه خانم زایمان داشته؟!
«چپ چپ نگاهش کردم.»
بابک ـ پس کیه پای تلفن؟!نکنه دوستای منن؟بده من اون گوشی رو!خجالت نمی کشی با دخترای مردم گز می ری؟!خوبه حالا زنت م دادیم و هنوز انقدر چشم و دلت می دوه!
«تلفن رو از دست من کشید و گفت»
ـ برو یه گوشه بشین پدر سگ هیز!
«خنده م گرفته بود.مثل آتیش اصلا نمیشد یه دقیقه آروم باشه!گوشی رو گذاشت در گوشش و تا گفت الو و صدای بهار رو شنید یه دفعه دستش روگذاشت تو سینه ش و گفت»
ـ السلام و علیک ای بزرگوار!التماس دعا!ترو خدا از اون دنیا چه خبر؟!میوه های بهشتی چطورن؟رسیدن یا نه؟آتیش جهنم چطوره؟همچین گر و گر می سوزه یا نه؟تون تابش وارده یا نه؟آتیش رو گل انداخته ؟!واقعا دستتون درد نکنه که این گمراهان رو هدایت می فرمائین!
«گوشی رو به زور از دستش گرفتم و دیدم بهار داره غش غش میخنده!»
ـ الو،ببخشین.این پسر انقدر فوضوله که میخواد سر از هرکاری در بیاره.
بهار ـ خیلی بانمکه آرمین.
ـ نگفتی چی شده!
بهار ـ میخواستم قبل از اینکه بیام ازت بپرسم که هنوز سر حرفت هستی؟
ـ مگه طوری شده؟!
بهار ـ نه.ولی من لباسامو جمع کردم و آماده م که بیام.
ـ همین الان؟!
بهار ـ آره فقط تلفن کردم که از تو مطمئن بشم.
ـ مگه به من اعتماد نداری؟
بهار ـ چرا.ولی آرمین،هنوزم وقت داری که فکر کنی.
ـ زود بلندشو بیا .منتظرتم.
«کمی سکوت کرد وبعد گفت»
ـ تا نیم ساعت دیگه اونجام.
ـ زود بیا .مواظب باش که کسی خبردار نشه.منتظرتم.
«خداحافظی کردیم و تلفن رو گذاشتین سرجاش و یه نگاه به بابک کردم و گفتم»
ـ آخه من از دست تو چیکار کنم؟چرا همچین میکنی؟
بابک ـ میخواستم ببینم نکنه یه دفعه به پیغمبرمون خیانت کنی!اگه فکر خیانت تو سرت بیاد،ما پیروان و مریدان صادق می ریزیم سرت و چشماتو از کاسه در می آریم!حالا بگو ببینم چی شده؟داره می آد؟
ـ بابک ترو خدا وقتی اومد یه خرده سنگین باش.ابروی منو جلوی این دختر نبر.
بابک ـ به تو چه؟پیشوای خودمه!هزار تا مسئله دارم که ازش سوال کنم!
«فقط چپ چپ نگاهش کردم»
بابک ـ بذار زنگ بزنم دو تا از مریدای منم امشب بیان اینجا.بذار بهار ببینه که ماهام مرید داریم!آبرمون میره جلو بهار!اون وقت میره هرجا می شینه میگه خاک بر سرشون بیست و خرده ای ساله شونه و یه دونه مرید تو دم و دستگاشون پیدا نمیشه!
«تا بهار بیاد،خونه رو تمیز کردیم و بابک چرت و پرت گفت و شوخی کرد و سر منو برد!تقریبا نیم ساعت نگذشته بود که بهار زنگ در خونه رو زد.تا پریدم طرف آیفون که در رو وا کنم،پام گرفت به میز و محکم خوردم زمین!تا من خوردم زمین بابکم اون طرف دیگه ی سالن خودش رو پرت کرد رو زمین!»
ـ چرا همچین میکنی دیوونه؟!
بابک ـ تو چرا خوابیدی رو زمین؟!
ـ من پام گرفت به میز خوردم زمین!
بابک ـ اِ...!من فکر کردم دشمن حمله کرده و تو سنگر گرفتی منم شیرجه رفتم ترکش بهم نخوره!
«هم خنده م گرفته بود و هم پام درد میکرد.شلون شلون پریدم طرف آیفون و درو وا کردم و با خنده به بابک که همونجوری خوابیده بود و سرشو گرفته بود تو دستش گفتم»
ـ بابک تروخدا!جون من،یه خرده جلو خودتو بگیر!به خدا بهار هنوز ترو نمی شناسه بهش برمیخوره ها!آفرین پسر خوب،یه خرده کمتر شوخی کن.
«در و واکردم و واستادم تا آسانسور بیاد بالا.یه دقیقه بعد رسید و درش وا شد.
بهار بود یه بارونی تو یه دستش بود و یه چمدونم کنارش تو آسانسور بود.دلم براش لرزید حس تکون خوردن نداشتم!
بهم خندید و سلام کرد و چمدونش رو ورداشت و از تو آسانسور اومد بیرون.من فقط بهش نگاه میکردم که بابک پرید جلو و سلام کرد و چمدون بهار رو ازش گرفت و گفت»
ـ پسر چمدون رو از خانم بگیر!ببخشین خانم،این پادوی جدید هتله!هنوز به کارش وارد نیس!بفرمائین تو خیلی خوش اومدین.
«تازه بخودم اومدم و رفتم طرفش.بابک با چمدون رفت تو.»
ـ بخدا حواسم پرت شد بهار!آخه خدا چرا باید انقدر ترو خوشگل خلق کنه که هوش و حواس برای من نذاری؟!بیا تو.به خونه ی شوهرت خوش اومدی.
بهار ـ این بهترین خوش آمد و استقبال برای من بود!ممنون آرمین.
ـ بخدا من به هیچی تظاهر نمیکنم!نمیدونم چرا تا ترو می بینم دست و دلم می لرزه!
بهار ـ احتیاجی نیست که این چیزا رو به من بگی.چشمات هزار تا حرف از این قشنگ تر و بهم میگه!
بابک ـ ای بابا!این فاصله ی در آسانسور تا در آپارتمان تموم نشد که بهار خانم وارد منزل شون بشن؟!چه طولانی یه این دو قدم راه!
«دوتایی خندیدیم و رفتیم تو.بارونی ش رو ازش گرفتم و آویزون کردم و بعد بردمش و نشوندمش رو مبل و بابک زود براش چایی آورد.»
بهارـ خیلی ممنون بابک خان.از امروز به بعد باید مزاحمت منو هم تحمل کنین.
بابک ـ این حرفا چیه بهار خانم!شمارو چشم من جا دارین.زن آرمین مثل خواهر من می مونه.بخدا باور نمیکنین اگه من خواهر داشتم،امکان نداشت که بیشتر از شما دوستش داشته باشم!به خونه ی شوهر و برادرتون خوش اومدین.
«برگشتم به بابک نگاه کردم!مات مونده بودم!»
بابک ـ چیه نیگاه میکنی؟
ـ آخه از چند وقت تو چند کلمه حرف حسابی زدی!
بابک ـ از دهنم پرید،ببخشین!ولی بهت تبریک میگم آرمین.بهارخانم جای خواهری واقعا قشنگن.ایشاالله به پای هم پیر بشین.
«تا حالا ندیده بودم بابک از کسی اینطوری تعریف کنه!خندیدم و سه تایی نشستیم به حرف زدن و خندیدن.بابک می گفت و ما می خندیدیم .کمی که گذشت بهار گفت»
ـ آرمین ،اگه میشه من کمی بخوابم.
ـ چی شده؟!مریضی؟!سرت درد میکنه؟!میخوای بریم دکتر؟!
بهار ـ نه نه.فقط کمی خسته م.
ـ نکنه سرما خورده باشی؟!بذار برات قرص سرماخوردگی بیارم.
بهارـ نه ،سرما نخوردم،یه خرده خسته م.
ـ ممکنه اول سرما خوردگی ت باشه.یه لیوان آب پرتقال که بخوری خوب می شی.الان برات می گیرم.
بابک ـ بابا ول کن بدبخت زن ذلیل!چرا همچین میکنی!بهار خانم خسته س و خوابش می آد.تازه خودش دکتره و روزی صدنفرو ویزیت میکنه و شفا میده اونوقت تو براش دوا تجویز میکنی؟!
«من و بهار مرده بودیم از خنده!خلاصه بهار رو بردم به اتاق خودم و نشوندمش رو تختم و دولا شدم و کفشاشو از پاش درآوردم.نگاهم کرد و خندید و گفت»
ـ داری اول زندگی لوسم میکنی ها!
ـ بخدا خیلی خوشحالم که اومدی.نمی دونم برات چیکار کنم که توام خوشحال بشی.
بهار ـ من خوشحالم ارمین جون.تو تموم زندگیم تا حالا انقدر خوشحال و راضی نبودم!دوستت دارم ارمین و به عشق تو افتخار میکنم.
ـ حالا بگیر بخواب.هر کاریم داشتی یه صدا بزن زود می آم.راحت باش.اینجا خونه ی خودته تاایشاالله با هم بریم ایران و برات یه خونه ی خوب جور کنم.
بهارـ من تو یه خونه ی گلی م با تو خوشبختم.
«اروم بلندشد و جلوم ایستاد و تمام عشقای دنیارو ریخت تو جون من!بعد بهم خندید و رفت تو تختخواب منو خوابید.آروم پتو رو کشیدم روش و چراغ رو خاموش کردم و پرده ها رو کشیدم و رفتم بالا سرش و واستادم نگاهش کردم.باورم نمیشد که این بهاره منه که اینجا روی تخت من خوابیده باشه!
از اتاق اومدم بیرون و در رو آروم بستم که سرو صدا تو اتاق نره.بابک تو سالن نشسته بود و دو تا چائی گذاشته بود رو میز،یکی ش رو گذاشت طرف من.رفتم پیشش نشستم.»
ـ شب،شام چیکار کنیم؟
بابک ـ زنگ می زنیم از بیرون می آرن.خوابید؟
ـ آره.می گم نکنه چیزیش شده باشه؟!
بابک ـ نه آقای مهربانی!چیزیش نشده،خوابش می آد!
ـ ساعت چنده؟پس زری خانم چطور برنگشته؟
بابک ـ نزدیک هشت تازه.پیداش میشه کم کم.
ـ پس من تا بهار خوابه برم یه خرده خرید کنم بیام.تو خونه باش تا من برگردم.
بابک ـ نه تو بمون من می رم.تونمی دونی چی بخری.
«بابک بلندشد و کاپشنش رو پوشید»
ـ پس بابک جون شکلات و شیرینی م بخر.میوه م بخر.
بابک ـ حتما میخوای بهار رو ببندی به شیرینی و شکلات و میوه!اتفاقا فکر بدی نیس!سریه ماه اگه بهار دست تو باشه میشه مثل یه بالون!اون وقت اگه تو خیابون ،پاک باخته ترین مریدشم ببینتش نمی شناسه تش!
ـ برو گمشو!
«خلاصه بابک رفت خرید کنه و منم یه کتلب ورداشتم و نشستم به خوندن .نیم ساعت سه ربع بعد دیدم بابک با کلید در رو واکرد و با زری خانم اومدن تو.رفتم جلو وسلام کردم که زری خانم با صدای یواش گفت»
ـ سلام مبارکه!ایشاالله به پای هم پیر بشین.
ـ خیلی ممنون،حالا چرا یواش صحبت میکنین؟راحت باشین،صداتو اتاق من نمیره.چرا دیر کردین؟
زری خانم ـ بذار لباسامو عوض کنم بهتون میگم.
«زری خانم رفت که لباساشو عوض کنه و منم به بابک کمک کردم تا چیزایی که خریده بود جا کردیم.چند دقیقه بعد زری خانم اومد تو سالن و منم چندتا چایی ریختم و رفتم پیشش .بابکم اومد»
ـ خب چه خبرا زری خانم؟
زری خانم ـ بذار چایی م رو بخورم بعد.
«اروم اروم چایی ش رو خورد و کمی فکر کرد و بعد گفت»
ـ حقیقتش یه دختر خوشگل رو گیر آوردم و باهاش حرف زدم.مخصوصا خوشگلترین دختری رو که سراغ داشتم واسه این کار در نظر گرفتم که بشه جای بهار جاش زد.آخه یه نشونه ای که بهار داره خوشگلی شه!قدرتی خدا،عیب تو صورت و هیکل این دختر نیس!واسه همین هر جا می ره.تو چشمه!منم سعی کردم که یه دختر خوشگل رو پیدا کنم که آب و گلی داشته باشه و بشه جای بهار از این کشور خارجیش کنیم.
ـ خارجش کنیم؟!
زری خانم ـ آره.بهش یه پولی دادم و پختمش.قراره هر وقت من بهش بگم با یه پاسپورت عوضی بلیت هواپیما بگیره و از این کشور بره.یعنی با یه نفرم که کارش جعل پاسپورته صحبت کردم.قراره عکس دختره رو با اسم بهار و مشخصاتش بزنه تو پاسپورت!اون وقت ماها چندروزی می ریم خونه ی من.خونه م خارج شهره.چند وقتی اونجاها می مونیم تا آبا از اسیاب بیقته بعد با کشتی ای چیزی از اینجا خارج می شیم.اینطوری ایز گم می کنیم و سخت می تونن ردمون رو بگیرن.
بابک ـ عالیه!حالا این دختره هم سن و سال بهار هس؟
زری خانم ـ اره.هم ،همسن و ساله شه و هم تقریبا میشه جای بهار درش آورد.البته خوشگل هس اما به پای این ور نپریده نمی رسه!این یه چیز دیگه س!
بابک ـ پس شماها با هم برین و منم می رم با این دخترک از کشور خارج می شیم
ـ تو برای چی؟!
بابک ـ می رم با هم ایز گم کنیم دیگه!
ـ میشه یه دقیقه جدی باشی؟
بابک ـ اِ بابا منم دل دارم آخه!خودش زنش رو گرفته فکر من نیس!میگن مرد عزب وقتی قدم ور میداره فرشته ها و ملائکه ها نفرینش می کنن!واسه هر قدمش یه لعنت براش میفرستن!منکه نمیخوام اون دنیا واسه خودم لعنت نومه درست کنم!
ـ نترس،مطمئن باش با این کثافتکاری هایی که این چندساله کردی تو نامه ی اعمالت بعنوان مرد عزب از تو یاد نمیشه!تو اگه خیلی تو این چندساله عزب سرکرده باشی یه ماه یه ماه و نیم بیشتر نیس!تو برو فکر لعنت نومه ای باش که پای کارای دیگه ت واسه ت نوشتن!
بابک ـ غلط کردی.نگاه به شوخی هام نکن.من تا حالا تو این مملکت غریب دست از پا خطا نکردم!نامه ی اعمال من مثل برف سفیده!با این فرشته های خوب و مهربون که رو شونه هام نشستن رفیق شدم و اونام یه دونه گزارش ناجور واسه م رد نمی کنن بالا!
ـ اون دنیا معلوم میشه.
بابک ـ حیف که اون دنیا تو بهشت پیش من نیستی که باهم کیف کنیم!اما حتما تو جهنم می آم بهت سر می زنم هروقت بیام عیادتت واسه ت یخ می آرم یه خرده خنک شی!
ـ گمشو !بفرمائین زری خانم داشتین می گفتین.
«زری خانم بابک رو نگاه میکرد و می خندید»
بابک ـ ببینم فرشته شونه ی راست ثوابامونو می نویسه و شونه ی چپی گناهامونو؟
ـ آره فرشته شونه ی راست تو که بیکار نشسته فرشته ی شونه ی چپ ته که سه شیفته داره کار میکنه!
«بابک یه نگاه به شونه ی چپ و راستش کرد و بعد گفت»
ـ خسته نباشین فرشته خانم خوشگل!هزار ماشاالله که از خوشگلی تو تموم فرشته ها تکی!باور کن اگه بصورت آدمیزاد بودی حتما مامانم رو میفرستادم خواستگاریت!فکر نکنی چون داری گناهامو می نویسی میخوام سرت رو شیره بمالم ها!نه واله،رو علاقه ای که قبل بهت دارم این حرفارو می زنم.ببین من چه پسر خوبی م!تمام کارا رو ریختم سر فرشته ی سمت راستی!تو بیکار بیکار نشستی.حالا اگه احیانا برفرض محال البته خودم میدونم اینطوری نیس.می گم بر فرض محال اگه یه گناه کوچولو،قد یه نخوچی کردم شما که نباید زرتی مداد ورداری بنویسی!آفرین دختر خوب!ببین من مرتب با خودم می برمت جاهای خوب خوب چیزای خوب خوب نشون میدم!اینارو قدر بدون!
«بعد برگشت شونه ی سمت راستش رو هم نگاه کرد و گفت»
ـ دارم به جفت تون میگم ها!قدر بدونین!این زندگی ها رو هر کسی واسه فرشته های سرشونه ش جورنمیکنه!همین فرشته های رو شونه ی ارمین رو ببینین!بدبخت ها دلشون پوسید رو شونه های این مرتیکه نره خر!از بس نشست تو خونه و درس خوند،چشمای فرشته هاش کم شو شده و عینکی شدن!دریغ از یه سر پل تجریش!تاحالا شده یه بار دست این دو تا فرشته رو بگیره ور داره ببرت شون یه هواخوری!اما من حساب کردم و دیدم تا حالا شما دوتارو بیشتر از صدبار بردم فیلمای خوب خوب نگاه کردین!پس شماهام قدر بدونین و نمک نخورین و نمکدون رو بشکونید!شما فرشته سمت چپ،یه خرده بیشتر استراحت کن و در شبانه روز چند ساعت بیشتر بخواب!اصلا چرا شما چندوقتی تقاضا مرخصی نمیکنی بری یه دوری تو شهرا بزنی دلت واشه!؟
برو عزیزم که قول بهت میدم پام رو که گذاشتم اون دنیا اول کار که بکنم بیام خواستگاری تو!آفرین خانم خوشگل.فعلا بگیر یه چرت بخواب که چشمات سرخ شده ببین کم خوابی داری!مریض میشی خدا نکرده ها!بگیر بخواب قربونت برم.منم یه سر میخوام برم سرکوچه و برگردم.تا شما چشمت گرم بشه من برگشتم!
«بعد برگشت به من نگاه کرد و گفت»
ـ پختم شون!تازه مداد سمت چپی رو تا حواسش پرت بود ازش کش رفتم!نمی بینی سمت چپی بیکار نشسته و هیچی نمی نویسه؟!
ـ آره جون عمه ت .دوزار بده آش به همین خیال باش
اگه می بینی فرشته ی شونه ی چپ ت چیزی نمی نویسه واسه اینکه کاغذ کم آورده!
بابک ـ غلط کردی!یه دفترچه 40 برگ بهش دادن واسه تمام گناهایی که د ر طول عمرم ممکنه بکنم.اونم یه ورقش رو از وسط دفتر کنده و نگه داشته واسه خودش و 39 برگ دیگه روداده به فرشته ی سمت راستی که دفترش همون اول سالی تموم شده!البته من بهشون گفته بودم حق ندارین از وسط دفتر ورق بکنین،ولی خب چی میشه کرد؟بچه ن دیگه نباید زیاد سخت گیری کرد!تازه همون یه ورق م باهاش موشک درست کرده و پرت میکنه این ور اون ور!
ـ اِ...!یه ساعت اینجا نشسته داره چرت و پرت میگه!بذار ببینم زری خانم چی میگن!
بابک ـ تازه دیشب فرشته ی شونه ی راستم اومده بود به خوابم و می گفت«بابا من خسته شدم از بس ثوابای ترو نوشتم!انگشتم پینه بست!فردا برو یه ماشین تایپ واسه م بگیر کمتر بهم فشار بیاد!»
«من و زری خانم مرده بودیم از خنده»
بابک ـ پاشم پاشم برم تا این سمت چپی خوابه یه دوری بزنم و بیام!
ـ بگیر بشین!کجا میخوای بری؟
بابک ـ بابا میخوام این دوتا طفل معصوم فرشته رو ببرم گردش!
«جوابش رو ندادم و به زری خانم گفتم»
ـ حالا ما باید چیکار کنیم؟
زری خانم ـ هیچی فردا به امید خدا از اینجا می ریم .می ریم خونه ی من.اونجا امن تره .چند روز اونجا می مونین بعد راهی تون میکنم ایران.ایشااله همه چی درست میشه.
ـ مگه شما با ما نمی آئین ایران؟
«زری خانم یه نگاهی به من کرد و بعد از روی میز یه سیگار ورداشت و با فندک روشن کرد وی آهی کشید و گفت»
ـ دلم پر میزنه واسه ایران.هر شب خوابش رو می بینم.گاهی وقتا به سرم می زنه که هرجی دارم و ندارم بفروشم و برگردم ایران.آخرش اینه که اعدامم می کنن دیگه!بالاتر از سیاهی که رنگی نیس!اما فعلا آمادگی ش رو ندارم.
بابک ـ چرا باید اعدامتون کنن؟!مگه چیکار کردین؟!
زری خانم ـ مال خیلی سال پیشه.نمی دونم واله!شاید من اینجوری خیال میکنم شایدم اگر برگردم کسی کاری به کارم نداشته باشه.اگه بابک نره بیرون تا بهار خوابه بقیه زندگیم رو براتون تعریف میکنم.
ـ بابک غلط میکنه بره بیرون .بفرمائین .تعریف کنین.
زری خانم ـ پس بپر چندتا چایی بیار تا بهت بگم.
«من رفتم دنبال چایی و بابکم که خیلی دلش میخواست بقیه ی جریان رو بشنوه رفت و لباساشو عوض کرد و اومد نشست چایی رو که خوردیم زری خانم شروع کرد»
فصل19
ـ اقایی که شماها باشین تا اونجا براتون گفتم که با ماشین اومدیم طرف تهران.تو راه گریه م بند نمی اومد.تمام اشک هایی که تو این چندساله تو چشمام انبار شده بود،انگار سروا کرده بودن و داشتن می اومدن پائین.بیچاره فتح اله خان خیلی باهام صحبت کرد و دلداریم داد تا ساکت شدم.بهم می گفت تقصیر تو که نبوده!می گفت باید این چندسال رو از ذهنت پاک کنی.دیدم راست میگه.ازاینکه این خاطرات رو واسه خودم غول کنم که هر دفعه یادش می افتم تنم بلرزه،چه فایده ای می برم؟!این بود که تمام این چندسال رو تو فکرم،شستم و گذاشتم کنار.فقط نزدیکی های تهران بود که به فتح اله خان گفتم منو ببر مشهد،قمی،جایی و آب توبه بریز رو سرم که گناهام پاک بشه.
خندید و گفت«آب توبه واسه چی؟اون مال کسی یه که دستی دستی تو این جور کارها افتاده باشه!وقتی یه مشت آدم بی ناموس طوری مملکت رو می گردونن که همه رو یا دزد میکنن و یا هیز می کنن و یا فاحشه میکنن و یا رقاص و دلال و شیتیله بگیر،گناه من و تو چیه؟!آدم باید بشه که نجیب باشه!وقتی خود دولت باعث تمام این کثافتکاری هاس گناه من و تو چیه؟اگه دولت کاری میکرد که بابای تو،تو همون ده می موند و می تونست شیکم زن و بچه ش رو سیر کنه و می تونست یه رخت و لباس حسابی تن زن و بچه ش کنه و خرج درس خوندن بچه هاش جور باشه و به وقتش یه تلک پلکی واسه جاهاز دختراش تهیه کنه،اون وقت دیوونه نبود که بلندشه بیاد شهر و جای کشاورزی بشه دربون یه کارخونه یا آب حوض کش!من خودم خیلی ها رو می شناسم که گوسفند و زمین شون رو ول کردن و اومدن شهر و شدن تریاک فروش و هروئین فروش!همینه که روز به روز گرونی تو مملکت میشه!برنج منی یه تومن،شده کیلویی یه تومن!تو هیچکس رو نمی تونی پیدا کنی که ذاتش بره طرف پدرسوختگی و کثافتکاری!این اوضاع و احواله که آدما رو اونجوری میکنه!خب بعضی هام سست ن و شل.تا یه چیزی میشه و بهشون فشار می آد می زنن تو کا رخلاق!بعضی هام نه.ناچاری پاشون کشیده میشه تو این کارا.اولی ش رو که کردن دیگه واسه شون عادت میشه!
تو چندسال که تهران نبودی.حالا بریم می بینی که چقدر شلوغ شده.یه خرده ش مال زاد و ولده بقیه ش مال این آدماس که از ناچاری،دست زن و بچه شون رو گرفتن و اومدن تهران.اصلا دیگه یه گله زمین نمونده که آدم توش نفس بکشه!بیچاره خود تهرانی ها!با بدبختی باید بگردن تا همشهری شونو پیدا کنن!نصفه بیشتر آدما مال ده های دور و ورن!اصلا نه اب کرجی مونده و نه یونجه زاری و دربندم انقدر شلوغه که نمیشه ادم یه شب جمعه بره یه هوایی بخوره!»
خلاصه وقتی این چیزارو فتح اله خان بهم گفت،آروم شدم.چندساعت بعد رسیدم دروازه تهران و وارد شهر شدیم و یه راست رفتیم خونه ی فتح اله خان که بالاهای شهر بود و یه خونه ی بزرگ و حسابی ،موقعی که رسیدیم دم در خونه و چمدونا رو از تو ماشین گذاشتیم پائین و ماشین رفت،فتح اله خان دست منو گرفت و گفت«ببین زری،من بهت اطمینون کردم.سرمنو جلو سر و همسر زیر ننگ نکن»
بهش گفتم زن هستم اما قولم از صد تا مرد محکم تره.اگه سرم بره قولم نمیره.خندید و در زد و یه کارگر پیر اومد در رو واز کرد ورفتیم تو.
دیگه روده درازی نکنم.فقط مختصر و مفید بگم که حوصله ی شمام سرنره.فتح اله خان مرد خوبی بود.تا وقتی زنده بود راحت زندگی میکردم.سایه ش بالای سرم بود و اسم یه مرد روم.درسته که جای بابام بود و از نزدیکی باهاش لذت نمی بردم اما از مهربونی و محبتش جوری دیگه لذت می بردم.نزدیکی که می گم ماهی دو ماهی به بار بود!خب بیچاره پیر بود و دیگه از نظر مردی بازنشسته شده بود!اما بهم مهربونی میکرد.منم بهش وفادار بودم.
ما را در سایت عاشق دریا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: سینا
بازدید: 182